تبليغاتX
> عجب صبری خدا دارد
به سرزمین سبز من خوش آمدید عاشقان قدومتان را با دیده ی منت پذیراییم
 

باید فراموشت کنم .چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی . این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم .




|+| نوشته شده توسط رقیه در دوشنبه چهارم آذر 1387  |
 
 

ديدار ما قيامت شد خدايا باورش سخت است

اميد ديدنش امشب،به يأس و مرگ پيوسته است

 

خدايا باورش سخت است كه او دور از من عاشق

و دنيا در هراس عشق،به جاي من از او خسته است

 

دمي روحم نميخوابد،دمي قلبم نميميرد،دلم آرام نميگيرد

كه باور ميكند چشمش به روي زندگي بسته است؟

 

كه باور ميكند قلبي كه تا ديروز به خنده گرم و زيبا بود

هم اينك در ميان خاك، به روي خنده در بسته است

 

نه! باور كردنش سخت است، دمي يادش نميميرد

چگونه او بدون من،از اينجا رخت بربسته است؟

 

خدايا من گناهم چيست كه او رفته و من اينجا

پر و بالم ميان زجر تنهايي به خاك زندگي بسته است؟

 

كه او رفته ومن اينجا دلم تنها غمم دريا

و چشمانم به راه او اميد آمدن بسته است؟

 

خداوندا نميگويم چرا رفته كه اين كفر است

ولي يكدم تو جاي من، نميگويي دلم خسته است؟

 

فقط يكدم بيا و قلب خود را جاي من بگذار

ببين آيا نميگويي كه زجر و درد و تنهايي در اميد را بسته است؟

 

خدايا باورش سخت است كه او از پيش من رفته است

اميد ديدنش امشب به يأس و مرگ پيوسته است!

 

خدايا باورش سخت است

زندگی چیدن سیبی است باید چید و رفت،

 زندگی تکرار پائیز است باید دید و رفت،

 زندگی رودی است جاری هر که آمد شادمان کوزه ای پر کرد و رفت،

 قاصدک این کولی خانه به دوش روزگار، کوچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت....

 

حال كه رسوا شده ام مي روي

واله و شيدا شده ام مي روي

حال كه غير از تو ندارم كسي

وين همه تنها شده ام مي روي

حال كه چون پيكر سوزان شمع

شعله سرا پا شده ام مي رو ي

حال كه همراه خراباتيان

همدم صهبا شده ام مي روي

حال كه در بهر تماشاي تو

غرق تمنا شده ام مي روي

اين همه رسوا تو مرا خواستي

حال كه رسوا شده  ام مي روي

زندگی خاطره ای بیش نبود، بهر ما جز غم و تشویش نبود،به کدام خاطره اش خوش باشم که کدام خاطره اش نیش نبود..........

 

<br/><a href="http://i28.tinypic.com/167j91c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

  خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام


  خداحافظ به شرطی که

 بفهمی تر شده چشمام


  خدا حافظ کمی غمگین

 به یاد اون همه تردید


  به یاد آسمونی که

 منو از چشم تو می دید


  اگه گفتم خداحافظ

 نه اینکه رفتنت ساده است


  نه اینکه میشه باور کرد

 دوباره آخر جاده است


  خداحافظ واسه اینک

ه نبندی دل به رویاهام


  بدونی بی تو و با تو

 همینه رسم این دنیا


  خداحافظ خداحافظ…

همین حالا…

 

عزیزم غصه نخور عاشقی دنگ و فنگ داره

زندگی یه روز زشت و یه روز قشنگ داره

 

نمیشه که آدما همه یه جور باشن آخه

یکی هس توی دلش به جای دل یه سنگ داره

 

بعضی یا که ادعاشون میشه عاشقت شدن

دلشون شبیه اون آهنیه که زنگ داره

 

بعضی یا تو زندگی جرات عشقو ندارن

اون شجاعتی که شاید دل یه پلنگ داره

 

هر کی گفت دوست دارم بشنو و باورش نکن

بذا راحتت کنم بعضی هزارتا رنگ داره

 

عزیزم غصه نخور عاشقی دنگ و فنگ داره

زندگی یه روز زشت و یه روز قشنگ داره

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در شنبه بیستم مهر 1387  |
 
هم خونه خدا

 دیگه بی تو زندگی  برای من جهنمه

 تو چشام به جای تو هزارتاقطره شبنمه      

 گل نداره به نگاه عاشقم رنگی دیگه

 مردنم بهتر از این زندگی پراز غمه

 

 وقتی نیستی  بهتره ازخودمم  جدابشم

 برم وهم خونه ی نورو شب و خدا بشم

 ندارم طاقت دوری از چشای مست تو

 بهتره بشکنم و سکوت قصه ها بشم

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 

 

هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری....هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن قلبش را داری...هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری.

**********

*****

.

افسوس که آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم...آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم..و بعد برای آنچه از دست رفته آه می کشیم.

**********

*****

کاش میشد لحضه ها را قاب کرد روزهای تیره را خواب کرد ..کاش دنیا تا همیشه مهربان وساده بود یا به آدماش رسم عاشقی آموخته بود..کاش میشد با محبت قفل دل را باز کرد در کنار اشک و لبخند زندگی آغاز کرد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
باز ای دل بازیگوش از سینه کجا رفتی ؟

                                          با دیدن یک پرتو از هوش چرا رفتی؟

تا از تو شوم غافل در می روی از دستم

                                         ای بچه ی بازیگوش من مادر تو هستم

در کوچه و پس کوچه گم می شوی آخر تو

                                          خورشید که اینجا بود رفتی تو پی پرتو؟

هم پرت و پریشانی هم ساده و بی کله

                                            مثل بز شیطانی جا مانده ای از گله

ای برکه   به دنبالت  گشتم همه دنیا را

                                           برگرد و بخوان از نو افسانه ی دریا را

 

دید مجنون را یکی صحرا نورد
                                           در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
                                          میزند با اشک خونین این رقم
گفت اي مجنون شيدا ، چيست اين؟
                                      می نویسی نامه  ، بهر کيست اين؟
گفت مشق نام ليلي ميکنم
                                      خاطر خود را تسلي ميکنم
چون ميسر نيست من را کام او

                                                  عشق بازي ميكنم با نام او

 

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 

 

در آنجا بر فراز قله كوه

دو پايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم كه در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

به سوي ابرهاي تيره پر زد

نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد كردم كاي خداوند

من او را دوست دارم دوست دارم

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده و بي تاب كوبيد

در زرين قصر آسمان را

ملائك با هزاران دست كوچك

كلون سخت سنگين را كشيدند

ز طوفان صداي بي شكيبم

به خود لرزيده در ابري خزيدند

ستونها همچو ماران پيچ در پيچ

درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيكرش را شستوش داد

ز خاك ره درون حوض كوثر

خدا در خواب رويا بار خود بود

بزير پلكها پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد

ميان پرده هاي خوابگاهش

ولي آن پلكهاي نقره آلود

دريغا تا سحر گه بسته بودند

سبك چون گوش ماهي هاي ساحل

به روي ديده اش بنشسته بودند

 صدا صد بار نوميدانه بر خواست

كه عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا مي خواست تا با پنجه خشم

حرير خواب او را پاره سازد

صدا فرياد مي زد از سر درد

بهم كي ريزد اين خواب طلايي

من اينجا تشنه يك جرعه مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدايي

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدايي دردمند و محنت آلود

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدايم از صدا ديگر تهي بود

ولي اينجا به سوي آسمانهاست

هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا صدا را ميشناسي

من او را دوست دارم دوست دارم

 

غلامرضا

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد 
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزدdele tanha

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد در برابر فریاد ها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم.. مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام .. نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشه که زندگی رو دوست دارم
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط رقیه در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 خداحافظی

    خداحافظی    ای مسافر

        حرمت این جاده را آغازیست

 

اگر در کوله بار سفرت از بازگشتن توشه ای را نیست همسفرت

 

لااقل زیبا خداحافظی کن

 

چون خورشید که در هنگام خداحافظی

 

      دل انگیز ترین خاطره را رقم میزند

                 غروبی به یاد ماندنی

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

يك نفر هست كه از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا مي‌خواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم مي‌ماند
يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست‌
مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
يك نفر هست كه چون چلچله‌ها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم مي‌رويد
آسمان، باد، كبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمين مي‌گويد
يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا مي‌خواند

 
 
مي خواهمت ...
چنانكه شب خسته خواب را ،

مي جويمت ...
چنان كه لب تشنه آب را ،

محو توام ...
چنانكه ستاره به چشم صبح ،

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ...

بي تابم ...
آنچنانكه درختان براي باد !!

يا كودكان خفته به گهواره تاب را ...

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ...

ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ...

حتي اگر نباشي مي آفرينمت !!

چونانكه التهاب بيابان سراب را !!


اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي ،

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را !؟

 
 
 
|+| نوشته شده توسط رقیه در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 



|+| نوشته شده توسط رقیه در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 

این دل که عاشق است این یار که لایق است

این تن که فارق است دارایی من است ارزانی شماست

این جان که ساکت است این غم که ثابت است

این آب که راکت است دارایی من است ارزانی شماست

این درد که قابل است این مرد که سائل است

این نی که ناقل است دارایی من است ارزانی شماست

این بغض که ناله است این گل که لاله است

این مه که هاله است دارایی من است ارزانی شماست

این زهر که قاتل است این حق که باطل است

این ره که بابل است دارایی من است ارزانی شماست

  

|+| نوشته شده توسط رقیه در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 

|+| نوشته شده توسط رقیه در جمعه نهم آذر 1386  |
 قصه ي عشق
قصه عشق

ع
 
 
موضوع:
  • کودک احساسم
  • پشت پرچین تعقل مرده است
  • و نماز گل سرخ
  • پشت دیوار ضخیم تردید
  • مهر من قرص زمین
  • گرده ی صاف دعا
  • جای دستان من است
  • چشم فریاد به یک لحظه سکوت
  • و صدای نفس شاپرکی سوخته پر
  • در حصار غم نان و زن و مرگ

 

  • انتهای صف طولانی عشق
  • بیستون بی فرهاد
  • تیشه اش گم شده است
  • لیلی قصه ی من
  • در کتاب مجنون
  • پشت صدها کلمه گم شده است
  • زندگی جاری بود در شیار کف دست کولی
  • او نمی گفت چرا میوه ی ممنوع خدا شیرین است؟
  • یا چرا زن گل دردانه ی این عالم نیست؟
  • او به تقسیم جهان راضی بود

 

  • مرغها در پی تحصیل کلام
  • روبهان در پی منطق با زور
  • نو خروسان پی اخلاق مدارا با هم
  • و نگویم چه گذشت
  • سر تمرین کلاس آواز

 

  • من دگر قصه نخواهم خواند
  • حرف نخواهم زد
  • من قابیل صفت
  • دست زاغی به رفاقت نفشارم هرگز
  • کودکی در ضربان دل من رفته ز یاد
  • من به دنبال خودم
  • من به دنبال خودم می گردم
 
 
|+| نوشته شده توسط رقیه در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 
  به چشمـای تو سوگند که عشقت واسه من رنگ جنونه

     بــه چشمـــای تــــو سوگند که عشقــت مثه آتیشه تو قلبـــم , مثل خـونه

                                          اگه یــــار تو باشم

            با این دستای خستم واسه تو لونه میسازم , تو همین قلب شکسته

                        به چشمای تو سوگند به چشمای ناز تو سوگند

   من اون قد پرعشقم , من اون قد پر دردم , که عاشقای دنیا نمیرسن به گردم

 هیچکس ویرانی ام را حس نکرد        وسعت تنهایی ام را احساس نکرد

        در میان خنده های تلخ من                گریه پنهایی ام را حس نکرد

     در هجوم لحظه های بی کسی            درد بی کس ماندنم را حس نکرد

      انکه با اغاز من مانوس بود                  لحظه پایانیم را حس نکرد  

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم ...!!


و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه

بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد ...

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود ...


و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ...!!

بعد از اون هرگز صداش رو نشنیدم.

                                                   

                

|+| نوشته شده توسط رقیه در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 
Image hosting by TinyPic

به که باید دل داد؟
به که باید پیوست؟
وبه چشمان که باید خندید؟
به نسیم گذرا به گل اطلسی و یاس سفید به کبوتر حرم یا به مهتاب خدا؟
به که باید پیوست؟
به عبور گل سرخ؟
یا به تکرار نگاه یا به برگ خزان دیده سرد؟
به که باید دل داد؟
به یکی مرد بزرگ یا به یک کودک شیطان و شرور یا به یک نغمه شاد به که باید پیوست؟
به یکی رود زلال یا به یک رشته پیچیده کوه یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که باید خندید؟
به نگاه تو یک پروانه یا به یک شعله مستانه شمع یا به یک روشنی تار ودل دیوانه؟
به که باید خندید؟
به که باید پیوست؟

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

 آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

 آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

 بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند ؟

همه آدمها با هم برابرند اما پولدارها محترم ترند. همه آدمها با هم برابرند اما دخترها پر

طرفدارترند. همه آدمها با هم برابرند اما بچه ها واجب ترند. همه آدمها با هم برابرند اما خانمها

 مقدم ترند. همه آدمها با هم برابرند اما سياهها بدبخت ترند، سفيدها برترند .... و البته تبعيضي در

 بين نيست. در كل همه آدمها با هم مساوي هستند و بعضي ها مساوي ترند.

      دل من چه خردسال است،

ساده مي نگرد، ساده مي خندد، ساده مي پوشد،

دل من از تبار ديوارهاي كاهگلي ست.

 ساده مي افتد، ساده مي شكند، ساده مي ميرد،

دل من تنها، تنها، سخت مي گيرد....................

 

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در چهارشنبه نهم آبان 1386  |
 

در سکوت تیره ی شب           می برم نام تو بر لب

با دل دیوانه ی خویش             سوزم اندر آتش تب

روزگاران گذشته                 زنده گردد در خیالم

همدم شبهای تارم              می کند شوریده حالم

یاد معشوق فسونگر           می رباید عقل و هوشم

نیمه شب در خلوت خود             خسته و مات و خموشم

من اسیر روزگارم               روزگار سرد و تارم

کی سر آسوده یک شب                  روی بالین می گذارم

از فسون آرزوها                      آرزوهای جگر سوز

در شب تنهایی خویش               می نشینم تا شود روز

تو رفتی رد پایت در دلم ماند            شکوه خنده هایت در دلم ماند

دلم را با سحر خوش کرده بودم          غروب ماجرایت در دلم ماند

شریک دردهایم بودی ، اما              غم بی انتهایت در دلم ماند

هزار و یک شبم چون باد گذشت         طنین قصه هایت در دلم ماند

سپردی سرنوشتم را به پاییز              بهار با صفایت در دلم ماند

علی رغم سکوت ساده من             سفر کردی صدایت در دلم ماند

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 

وقتی که  خاکم می کنین ................بهش بگین پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت.................. بگید شماره ای نداد

یه جور بگید که آخرش............... از حرفاتون هول نکنه 

طاقت ندارم ببینم............................ به قبر من نگاه کنه

بهش بگید نشست به پات.................... بهش بگید نیومده

بگید هنوز دوستت داره..................با اینکه قیدشو زدی

نشونی قبر منو بهش ندین.......................خوب میدونه

نیاد جای همیشگی ................. سر قرار تو زود خونه

 چی بگم.....

 

چي بگم باز بگم دوست دارم باز بگم ديوونتم عاشقتم

 

 چي بگم ازعشق هميشه ماندگار بگم يا ازآرزوهاي محال

 

عشقي كه من به تو دارم هميشه موندگاره

 

 اما رسيدن به تو آرزوي محاله

 

 تو بمون با دل خوشيهات من ميمونم با دلواپسيهام

 

 تو بمون با عشقه هميشه موندگار

مناجات نامه

|+| نوشته شده توسط رقیه در چهارشنبه دوم آبان 1386  |
 زورکی بخند

مرد جوون: ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد: معلومه كه نه
!
جوون: ولی چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی؟
!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم
!
جوون: ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه؟
!
پيرمرد: ببين... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی
!
جوون: كاملا" امكانش هست
!
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی
!
جوون: كاملا" امكان داره
!
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بيای به خونهء من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونهء من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده؟
!
جوون: ممكنه
!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی
!
مرد جوون لبخند ميزنه
!
پيرمرد: بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد
!
مرد جوون لبخند ميزنه
!
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی
!
مرد جوون لبخند ميزنه
!
پيرمرد: بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين
!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله
!
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم!!!

(جان من یه کم بخند تا دنیا به روت بخنده)

 

 

میگم بیا یکم زورکی هم که شده بخند بابا: یه روز به یه ترکه میگن با بالش جمله بساز میگه:به روز رفتم شکار یه پرنده دیدم زدم به بالش .میگن نه بابا با این بالش نه میگه :خب باشه.یه روز رفتم شکار یه پرنده دیدم زدم به اون یکی بالش.میگن ای بابا اصلا ولش کن با تشک به جمله بساز. میگه:یه روز رفتم شکار تشک بودم که بزنم به این بالش یا به اون یکی بالش!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در چهارشنبه دوم آبان 1386  |
 چت خالق ومخلوق
چت خالق و مخلوق

گفتم خسته‌ام گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

 گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی اذکرکم .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

 گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه! گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

 گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله گفتی: ان الله یحب المتوکلین .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

 گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره .:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::. گفتم:... دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.

گفتمش دل می خری ؟ پرسید چند ؟ ... گفتمش دل مال تو ...تنها بخند ... خنده کرد و دل ز دستانم ربود ... تا به خود باز امدم او رفته بود ...دل ز دستش روی خاک افتاده بود ...جای پایش روی دل جا مانده بود ......... !!!


زير پلکت سايه بانم ميدهي؟ سوختم آيا پناهم ميدهي؟ آتشي افتاده بر جان و دلم ، قطره آبي بر لبانم ميدهي؟ ميهمان جان جانان گر شوم ، ميزباني را نشانم ميدهي؟ تا بياسايم دمي در پاي عشق ، زير چترت سرپناهم ميدهي؟ اي جواب پرسش بي پاسخم ، عشق را آيا نشانم ميدهي؟ رو مگردان نازنين با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات يک بوسه گاهم ميدهي؟

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در سه شنبه یکم آبان 1386  |
 پندها
زيباترين عکسها در اتاقهاي تاريک ظاهر ميشن ! پس هر وقت تو قسمت تاريک زندگيت واقع شدي .. بدون که خدا مي خواد 1 تصوير زيبا ازت بسازه

زندگی دفتری از خاطرهاست... یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

 برای آنکه همواره دوستانمان را نگاه داریم بهتر است همواره فاصله و بازه ای میان خود و آنها داشته باشیم خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود دهیم که در آرزوی آن باشیم هميشه تو يک ارتفاع بالايي از جو، ديگه ابر وجود نداره.

 اگه يک وقت ديدي آسمون دلت ابري بود بدون به اندازه کافي اوج نگرفتي همیشه تصور کن که داری در یک دنیای شیشه ای زندگی میکنی، پس به طرف کسی سنگ پرتاب نکن چون اول دنیای خودت نابود میشه

خوب حالا نظر بده . هی کجا در میری باید نظر بدی وایستا کارت دارم؟!

                            

|+| نوشته شده توسط رقیه در دوشنبه شانزدهم مهر 1386  |
 
در دادگاه عشق.قسمم قلبم.
وکیلم.دلم و حضار جمعی از عاشقان ودلسوختگان.
قاضی نامم را بلند خواند. گناهم را
دوست داشتن تو اعلام کرد
ومحکوم شدم به تنهایی ومرگ
کنار چوبه دار از من خواستن
آخرین خواسته ام را بگویم
و من گفتم به تو بگویند
دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط رقیه در چهارشنبه چهارم مهر 1386  |
 
 

  

يادمان باشد اگر شــــاخه گلي چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

پــر پروانه شکستن هــــــنــر نيست گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد ســــر ســــــجاده عشق جز براي دل مــحبوب دعـــــائي نکنيم

يادمان باشد از امروز خطائي نکنيم گر در خود شکنيم هيـچ صدائي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در چهارشنبه چهارم مهر 1386  |
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

عاشقي مقدورهر عياش نيست
غم کشيدن صنعت نقاش نيست

 کاش مي شد عشق را ابراز کرد يا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت

 

 در نگاهت رنگ آرامپشت يك لبخند پنهان مي شود عاقبت يك روز مي بيني ك

ه در ميدان شهر يك نفر با خاطراتش تيرباران 

  آیا  سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است

مي شود




|+| نوشته شده توسط رقیه در چهارشنبه چهارم مهر 1386  |
 
يکي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند

                                                                                                                   نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاه من که او را دوست دارم ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند

 به برگ گل نوشتم من که او را دوست ميدارم ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا

او را بخنداند

 صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو ازمن به دلدارم تو را من دوست ميدارم

تو مي گي زندگي اينه فاصله عشق تو با من

|+| نوشته شده توسط رقیه در چهارشنبه چهارم مهر 1386  |
 

  عمر گران می گذرد خواهی نخواهی    

                         سعی بر آن کن نرود رو به تباهی

|+| نوشته شده توسط رقیه در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 
سلام به همه ی دوستان خوبم سال تحصیلی جدید را به همه ی شما دوستان تبریک میگم امیدوارم که سالی سرشار از موفقیت رو در پیش رو داشته باشید انشاالله.

۷مهرماه ۱۳۸۶

|+| نوشته شده توسط رقیه در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 

صدایت می کنم امشب مرا از عمق دل بنگر

جوابم ده تو نجوا کن شود حالم از این بهتر

صدایت می کنم بشنو که من بی تو نمی مانم

بیا یارم تو خورشیدی که بی تو رنگ شب خوانم

صدایت می کنم بر گرد که تنها تو شدی یارم

بیا ای عشق نا فرجام به تو مدیون بد هکارم

صدایت می کنم شاید شوی یک لحظه مهمانم

در آن لحظه تو را گویم چه اندازه پریشانم

صدایت می کنم اما چرا چیزی نمی گویی

از این قلب پر از حسرت چرا مهرم نمی جویی

صدایت می کنم باز آ برس امشب به داد من

تمام خواستنی ها را تو از بر کن به یاد من

صدایت می کنم از دل تو هم امشب صدایم کن

تو مغروری غرورت را فقط امشب فدایم کن

از دورها

 چه زیباست

امواج آبی عشق

اما دریغ و افسوس 

چون می رسی سرابه....................

Love is power

|+| نوشته شده توسط رقیه در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 
Image and video hosting by TinyPic
|+| نوشته شده توسط رقیه در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانهء جانم ،گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید ...

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت...!

 

یادم آید : تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینهء عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است ...

تا فراموش کنی چند از این شهر سفر کن .

 

با تو گفتم : حذر از عشق ندانم

سفر از کیش تو هرگز نتوانم ... نتوانم

 

روز اول که دل به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ...من نه رمیدم ...نه گسستم

 

اشک در چشم تو لغزید

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که : دگر از تو جدایی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم ...نگسستم ...نرمیدم

 

رفت در ظلمت شب ، آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشـــــــــــتم ...

 

خدایا خدایا

 

توی دنیای بزرگت

 

پوسیدیم که ...

می خواستیم مثل این

 

روزو نبینیم که

 

دیدیم که ...

ناز اون ....

 

بلای اون ....

 

حسرت دل ...

 

عزاب عالم ...

هر چی باید

 

همه تک تک بکشن

 

ما کشیدیم که...

زندگی میگن برای زنده هاست

 

اما خدایــــا

 

بس که ما دنبال زندگی دویدیم

 

بریدیم که...

وای برما

 

خبر از لحظهء پرواز نداشتیم

 

تا می خواستیم لب معشوق  ببوسیم

 

پریدیم که...

 

زندگی قصهء تلخی است

 

که از آغازش

 

بس که آزرده شدم

 

چشم به پایان دارم...

 

چشمی به هم زدیم

 

و دنیا گذشت

 

دنبال هم امروز و فردا گذشت ...

 

دل میگه باز

 

فردا رو از نو بساز

 

ای دل غافل!

 

دیگه از ما گذشت...

 

                                                       محبت

نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
 شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم
 چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

عاشق صادق

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن
بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن
 خوشا آن شب که با آهی بسوزم هستی خود را
خدایا تا گریزم زین تن خکی شهابم کن
به نعمت نیستم مایل خدای خانه را خواهم
مرا گر عاشق صداق نمی دانی جوابم کن
اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو
ز جنت ها گریزانم به دوزخ ها عذابم کن
ز شرم تنگدستی می گریزم از تهی دستان
مرا ای دست قدرت یا بمیران یا سحابم کن
دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم
تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن
پس از مرگم تو ای افسانه گو سوز نهانم را
ببر در قصه ها افسانه ی صدها کتابم کن

چشمه عشق

زان لحظه که دیده بر رخت وکردم
دل دادم و شعر عشق انشا کردم
نی نی غلطم کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا کردم
خوب یا بد تو مرا ساخته ای
تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای

خاطره ها

 

ای سفر کردهء من

 

جای تو خالی !

 

باز با خاطره ها پای در این خانه نهادم

 

بی تو

 

این خانه غم آباد زمانه است

 

هر کجا می نگرد

 

دیده ء آلوده به اشکم

 

از تو و رنج تو و یاد تو

 

بسیــــــــار نشانه است!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رقیه در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 
وقتي كه خاكم مي كنن..
بهش بگين پيشم نياد..
 بگيد كه رفت مسافرت ..
بگين شماره اي نداد..
 يه جور بگين...
 كه آخرش از حرفهاتون هل نكنه...
 طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
 دونه به دونه عكسامو...
ورداريد آتيش بزنيد..!
هر چي كه خاطره دارم...
بريد و از بيخ بكنيد...!
نذاريد از اسمه منم يك كلمه جا بمونه
نمي خوام هيچوقت تنمو....
توي گورم بلرزونه...
برو آتيش به قلب من نزن...
بذار نگاهت از يادم بره.....
بذار واسه هميشه قلب من....
چال بشه با من كلي خاطره....
برو نميخوام ببيني خونه ي من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگهاي پوشالي شده
اونكه مي گفت ميمرد برات.......!
ديدي حالا راس راسي مرد......؟!
رفتو همه خاطره شم..........
به خاطرت برداشت و برد....
بهش بگين نشست به پات......
بهش بگين نيومدي.......؟!
بهش بگين دوست داره....
با اينكه قيدشو زدي........!!
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم
مياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخونه
برو آتيش به قلب من نزن.......
بذار نگاهت از يادم بره........
بذار واسه هميشه قلب من.......
چال بشه با من كلي خاطره.....
ميخوام رو سنگ قبرم اين باشه :
طلوعي كه خيلي غم انگيز بود....
قشنگترین خاطره ی عمرم.....
غروبي كه خيلي دل انگيز شد....
رو سنگ قبرم بنويس......
روزي اومد با اميد آخر....
ولي حالا بدرقه ي راهش....

داغي كه موندش رو دل مادر.....


 

 - خوب حالا نظر بده . هی کجا در میری باید نظر بدی وایستا کارت دارم؟!

                            

|+| نوشته شده توسط رقیه در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386  |
 
 

ای کاش زودتر حکم دادگاه لطف الهی صادر گشته

و از این بازداشتگاه دلتنگی

با قل و زنجیری از مهر و وفا

راهی تبعیدگاه خوشبختی می شدیم.

ای معصومترین سارق گنجینه قلبم،

در نهایت هوشیاری و اختیار

با صدایی رسا اقرار می کنم که

منم حلق آویز طناب عشقت.

و قسم می خوردم که تا ابد

از دژ دلدادگیت قدم برون نگذارم.

و در حضور تمامی حضار این دادگاه

فریاد بر می آورم که

دوستت دارم،

حتی پس از آزادی از زندان حیات.

|+| نوشته شده توسط رقیه در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا
java script by:HGS.BLOGFA.COM
>